ميرزا خانلرخان
97
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
با او بگذرانيد . بعد فقرهء بقيهء ماليات هذه السنهء قائن به ميان آمد كه حشمت الملك مبلغى نگاهداشته ، براى مواجب فوج جديد مىخواهد ، محسوب دارد . مستشار الملك عرض كرد : به خرج ما نيامده است . خوب است آن را هم به ميرزا خانلر خان رجوع كنيد . فرمودند ، آدم حشمت الملك آمده است و به ما نوشته است . همينجا آدمش مىپردازد . من عرض كردم ، استدعا دارم كارهاى آدم حشمت الملك را زودتر انجام فرموده مرخص فرمايند ، كه من در راه به او حاجت دارم و هم در قائن وجودش لازم است . فرمودند : او كار ، خيلى دارد . مشكل است با شما بيايد . عرض كردم : مىگفت بيش از يكى دو فقره كارى ندارم و آنها در يك روز انجام مىگيرد . فرمودند : اگر كارش تمام شود البته با شما بيايد بهتر است . حكايت ملا محمود اسير بخارا را عرض كردم كه استدعاى خرجى دارد كه برود طهران ، و از آنجا به عتبات . فرمودند چه عيب دارد . در اين بين فوج قرائى را كه از سرخس مراجعت كرده بودند ، ميرپنجه به حضور آورد . چهار نفر تركمان هم اسير آورده بودند . اسرا را فرمودند به فراشباشى بسپارند . نواب و الا نهار خواستند . من مرخص شده ، به منزل آمدم نهار خورده ، در اين بين گوهر خانم دختر حاجى شاهقلى ميرزا آمد . اظهار تعارف و مهربانى و احوالپرسى كرد . گفت : اگر كارى ، خدمتى داشته باشيد بگوئيد كه نظر به نسبتى كه هست ، من حاضرم و مضايقه نمىكنم . گفتم : البته زحمتى باشد اطلاع مىدهم . خيلى از روزگار و پريشانى خودش آه و ناله كرد و رفت . وقت عصر بيرون آمده بازار رفتم . قدرى گردش كردم . بعضى اسباب سفر خريدم . شيشهء ساعتم شكسته بود ، دادم به ساعتساز شيشه بيندازد . آمدم به حرم مشرف شدم . به محمد جعفر گفتم ، برو ساعت را بگير و بيار . رفت گرفت . از حرم بيرون آمدم . ديدم محمد جعفر پيدا نيست . از صحن بيرون آمدم . ديدم در بالا خيابان گردش مىكند . گفتم ساعت را بيار . ساعت را از بغلش بيرون آورد ، زنجير ساعتم را گم كرده بود . زنجير با دو كليد و حلقه